خرید بک لینک
دیگر بی تا نیستم جنگ اجباری، صلح اجباری، خاموشی اجباری، دوری اجباری کافی بود جای دیگری به دنیا آمده بودم، کافی بود سال‌ها پیش چمدانم را بسته بودم و رفته بودم. کافی بود سر آن پیچ تاریخی، من آن مسیر دیگر را انتخاب کرده بودم تا اکنون از بیرون به ایران مغموم بنگرم و برای وطن دست تکان بدهم. کافی بود اینجا ریشه نزده باشم...ایران خسته، آخرین بارقه‌های شادی را در چشمانم سر می‌کشد، آخرین روزنه‌های نور هم بسته می‌شوند. اینجا تاریک شده است و هوا برای نفس کشیدن کم می‌آید. ما در وطن خود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: يکشنبه 29 شهريور 1405 ساعت: 20:00

خاورمیانه پر آشوب، زندگی را سخت می کند. اخبار تلخ بر من هجوم می آورند، می خواهم مقاومت کنم و همچنان به پاییز دل ببندم. دوست دارم از پا نیافتم و چشمم به نازیبایی ها عادت نکند. نمیتوانم بپذیرم دست سرنوشت از من قوی تر باشد. جبر جغرافیا را با سلول سلول تنم درک می کنم و صادقانه اعتراف کنم به آنهایی که سرمدارانشان عرصه را تا این حد تنگ نکرده اند غبطه میخورم و از زبونی خودم غمگینم. غمگینم که وطن با همه فراخی اش، زیبایی اش، با همه مواهب خدادادی اش در باتلاق فرو رفته و درست جلوی چشمانم از بین میرود و من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 1:45

وقتی من مدت زیادی از نوشتن فاصله می‌گیرم به این معنی است که جیزی ناخوشایند را با خودم حمل می‌کنم. چیزی که می‌تواند ساحت کلمه را آلوده کند؛ می‌تواند نوشتن را از پاکی بیاندازد و من نمی‌خوام به تنها دستاویزم، تنها مفر زندگیم، تنها پناهگاهم بی‌حرمتی کنم. نمی‌خوام با نوشتن، به آن حس ناخوشایند اصالت بدهم؛ نمی‌خوام جایی ثبتشان کنم، از اینکه آن حس سمج را دارم شرمگینم و نمی‌توانم به کلمه پناه بیاورم. پس تعمدی از این خانه دوری می‌کنم، نادیده میگیرمش، سر نمی‌زنم، نمی‌نویسم که شاید از سرم بیافتد.وقتی من مدتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 1:45

کافی بود جای دیگری به دنیا آمده بودم، کافی بود سال‌ها پیش چمدانم را بسته بودم و رفته بودم. کافی بود سر آن پیچ تاریخی، من آن مسیر دیگر را انتخاب کرده بودم تا اکنون از بیرون به ایران مغموم بنگرم و برای وطن دست تکان بدهم. کافی بود اینجا ریشه نزده باشم...ایران خسته، آخرین بارقه‌های شادی را در چشمانم سر می‌کشد، آخرین روزنه‌های نور هم بسته می‌شوند. اینجا تاریک شده است و هوا برای نفس کشیدن کم می‌آید. ما در وطن خود غریب مانده‌ایم. دیگر حتی برای شرف هم نمی‌شود جنگید، یا برای آزادی، یا برای فریاد نه به ظلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 1:45

هر سال به بیست و شش تیر که نزدیک میشوم، انگار سرم را در آکواریوم فرو میکنند، من با چشمانی نیمه باز از پشت آب جهان را نگاه کنم. دوستی به وقت دلداری به من گفت احتمالا تو هنوز با فوت پدرت کنار نیامدی. پاسخی نداشتم اما گمان میکنم از دست دادن هر کسی که روزی قلب ما برایش میتپیده باید تلخ باشد. نمیتوانم تصور کنم نوع دیگری سوگواری کنم.از آن روز تلخ یازده سال میگذرد، من ایستاده ام و زندگی خودم را تا جاییکه توان داشتم ساختم، در این سالها بسیار خندیدم و بسیار گریستم. منکر نمیشوم که همیشه جایی در قلبم برای پدر دلتنگ بود و بارها مرا به گریستن واداشت. کتمان نمیکنم که بارها به یادش لبخند زدم و از اینکه دختر آن پدر هستم بر خود بالیدم. اما دلتنگی مقوله دیگریست آن هم برای من که اگر بخواهم خودم را عریان توصیف کنم، به احساساتم همیشه بها داده ام و صرف منطق و عقل رفتار نکرده ام. دلتنگی با من همراه هست؛ نه مثل یک سایه شوم ترسناک که بر سر من و خنده هایم فرود آید، نه مثل یک بار سنگین روی شانه هایم. دلتنگی مثل حس عجیب و مبهمی است که با من رشد میکند و مانع صلح درونی من نمیشود و جهان مرا تلخ نمیکند اما حضور دارد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 15:38

آخر هفته را مرور میکنم:نمایشگاه نقاشی، خرید، شام بیرون، سیگار، موزیک، رخوت، تخت خواب، کتاب من او را دوست داشتم، الکل و ...همه چیز پراکنده شده، هیچ چیز سر جایش نیست، آنچه را دوست دارم در خانه نمییابم، آنکه را دوست دارم در خیابان هم اتفاقی نمیبینمش. همه جا حضور دارد اما وقتی دست دراز میکنم تا لمسش کنم جهت را گم میکنم. به کدام سو بروم تو آنجا ایستادهای و آن خنده معرکه را سر میدهی؟ کدام درب را بکوبم تو در نهایت طاقت نمیآوری و مرا راه میدهی؟ کجا بایستم تا سر راه تو باشد؟ مسیر نشان میدهی؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 19:01

من خاک حاصلخیز را به نمایش گذاشتم اما جوانه نزد.

با اینکه زبان تقویم را آموخته و هشدارش را شنیده بودم، این لانهی شاداب را چندباره عرضه کردم اما جوجهای آنجا آشیانه نکرد.

من به تاریخها، تقویمها و عددها در حال باختنم.

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 19:01

دیدمش.من در نهایت، آن چهرهی زیبا را دیدم، همانکه میتواند تو را بی هیچ تلاشی تماشا کند، میتواند تو را در هر جمعی به نام صدا بزند و جانمهایت را ذخیره کند.دیدمش، و حالا همه چیز عینیت پیدا کرد، از ذهن من و از دنیای تصوراتم به بیرون پا گذاشت و واقعی شد.دیدمش و انگار، نگرانی من به یکباره ملموس شد، حقیقت پیدا کرد و عریان روبروی من ایستاد. دیگر نمیتوانم این حس را از خودم دور کنم. تا به این لحظه من در تصوراتم یک خیال "شیرین" داشتم اما اکنون او به یکباره واقعی، زیبا و زنانه شد و من به یکباره چهره حسرت به خود گرفنم    ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 11:30

آلبوم ابراهیم را با تاخیر گوش میدهم و لذت میبرم. این روزهای پرحادثه امکان پرداختن به علایقم را کم کرده بود؛ سلامتی تمام فکرم را مشغول کرده و امان حظ بردن از این همه زیبایی را نمیداد. آهنگ "لطفا بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 5:32

به نام خدا تصمیمهای بزرگ زندگی من، چالشهایی که تقلا کردن در آنها منجر به کمی دستاورد شد، خاطرات خوش و رنگی و پرشور من، اتفاقات عجیبی که از سر گذراندهام، دخترها و پسرهایی که دیدهام همه و همه در ششادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 5:32

هرچند بار انگار چله میافتد درکتاب خواندن من. این بار "جزء از کل" به این سرنوشت تلخ دچار شده. مدتهاست خریدمش اما نیرویی نامرئی کاری میکند که دو بار در ابتدای کار کنار گذاشتمش.

قبلا "هزار خورشید تابان" به این سرنوشت دچار شده بود اگرچه بعدها خواندمش...

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 5:32

در خیابان ناگهان میایستی، مرا مینگری و میگویی " میتوانم همین حالا، همین جا بابت داشتن تو سجده شکر کنم، باورم کن دختر. میتوانم" وای بر من اگر شک کنم؛ شک نمیکنم و به پرواز در میآیم. گویی دیگر پاهایم پاییز خیابانها را قدم نمیزند، دیگر هوای شب مهر ماه، سرد نیست. انگار من یک جام شراب را لاجرعه نوشیدهام؛ گونههایم، گردنم و تمام بدنم یکباره گر میگیرد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 30 تير 1397 ساعت: 21:59

مینویسم و پاک میکنم. مینویسم و خط میزنم، مینویسم و آرام نمیشوم. نمیخواهم ثبتشان کنم، نمیخواهم تکرارشان کنم. نمیخواهم اثری، نشانهای، چیزی از این عشق درون من زنده بماند. من کمر به قتل دست نوشتههایم بسته ام. نمیخواهم روی کاغذ بیایند، نمیخواهم جلوی چشمان من جان بگیرند، نمیخواهم اثری از این احساس قوی درون من بماند،... آه دکتر جان، امان از تو دکتر! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 30 تير 1397 ساعت: 21:59

اینقدر در زندگیام کم باران دیدهام که وقتی لطف آسمان شامل حال ما زمینیها میشود و باران میبارد دلم میخواهد هیچ جای دیگری نباشم جز در خیابان. جایی باشم که هیچ سقفی نباشد، هیچ کاری نداشته باشم و فقط قدم بزنم، بایستم، با چشمهایی نیمهباز به آسمان نگاه کنم، خیس شوم، سردم شود اما هیچجا نروم. دلم میخواهد باران در من جذب شود شاید این عطش چند ساله را سیراب کند...

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 30 تير 1397 ساعت: 21:59

صدای خسته تو مرا خشکاند و لحن مردانه مهربانت که در آن حال هم نگران منی که غصه نخورم، میخکوبم کرد. چرا اینقدر خوبی؟ چرا تا این اندازه مرا دوست داری؟ چرا با من بد نمیشوی؟ چرا مرا پس نمیزنی؟ چرا در سختترین شرایط هم فکر منی؟


حتی در فکرم هم نمیتوانم برایت جز خیر بخواهم...

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: شنبه 30 تير 1397 ساعت: 21:59

صفحه بندی