جنگ اجباری، صلح اجباری، خاموشی اجباری، دوری اجباری
-
تاریخ: 1405/6/29 ساعت: 20:00
دیگر بی تا نیستم جنگ اجباری، صلح اجباری، خاموشی اجباری، دوری اجباری کافی بود جای دیگری به دنیا آمده بودم، کافی بود سالها پیش چمدانم را بسته بودم و رفته بودم. کافی بود سر آن پیچ تاریخی، من آن مسیر دیگر را انتخاب کرده بودم تا اکنون از بیرون به ایران مغموم بنگرم و برای وطن دست تکان بدهم. کافی بود اینج...
زیر پوست من
-
تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 1:45
خاورمیانه پر آشوب، زندگی را سخت می کند. اخبار تلخ بر من هجوم می آورند، می خواهم مقاومت کنم و همچنان به پاییز دل ببندم. دوست دارم از پا نیافتم و چشمم به نازیبایی ها عادت نکند. نمیتوانم بپذیرم دست سرنوشت از من قوی تر باشد. جبر جغرافیا را با سلول سلول تنم درک می کنم و صادقانه اعتراف کنم به آنهایی که سر...
ننوشتن
-
تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 1:45
وقتی من مدت زیادی از نوشتن فاصله میگیرم به این معنی است که جیزی ناخوشایند را با خودم حمل میکنم. چیزی که میتواند ساحت کلمه را آلوده کند؛ میتواند نوشتن را از پاکی بیاندازد و من نمیخوام به تنها دستاویزم، تنها مفر زندگیم، تنها پناهگاهم بیحرمتی کنم. نمیخوام با نوشتن، به آن حس ناخوشایند اصالت بدهم؛...
جنگ اجباری صلح اجباری خاموشی اجباری دوری اجباری
-
تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 1:45
کافی بود جای دیگری به دنیا آمده بودم، کافی بود سالها پیش چمدانم را بسته بودم و رفته بودم. کافی بود سر آن پیچ تاریخی، من آن مسیر دیگر را انتخاب کرده بودم تا اکنون از بیرون به ایران مغموم بنگرم و برای وطن دست تکان بدهم. کافی بود اینجا ریشه نزده باشم...ایران خسته، آخرین بارقههای شادی را در چشمانم سر ...
حرفهای درون غار
-
تاریخ: 1403/5/9 ساعت: 15:38
هر سال به بیست و شش تیر که نزدیک میشوم، انگار سرم را در آکواریوم فرو میکنند، من با چشمانی نیمه باز از پشت آب جهان را نگاه کنم. دوستی به وقت دلداری به من گفت احتمالا تو هنوز با فوت پدرت کنار نیامدی. پاسخی نداشتم اما گمان میکنم از دست دادن هر کسی که روزی قلب ما برایش میتپیده باید تلخ باشد. نمیتوانم تص...
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 19:01
آخر هفته را مرور میکنم:نمایشگاه نقاشی، خرید، شام بیرون، سیگار، موزیک، رخوت، تخت خواب، کتاب من او را دوست داشتم، الکل و ...همه چیز پراکنده شده، هیچ چیز سر جایش نیست، آنچه را دوست دارم در خانه نمییابم، آنکه را دوست دارم در خیابان هم اتفاقی نمیبینمش. همه جا حضور دارد اما وقتی دست دراز میکنم تا لمسش کنم...
برای داشتنت زیادی دیر رسیدهام
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 19:01
من خاک حاصلخیز را به نمایش گذاشتم اما جوانه نزد. با اینکه زبان تقویم را آموخته و هشدارش را شنیده بودم، این لانهی شاداب را چندباره عرضه کردم اما جوجهای آنجا آشیانه نکرد. من به تاریخها، تقویمها و عددها در حال باختنم. Adblock test (Why?)
شیرین
-
تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 11:30
دیدمش.من در نهایت، آن چهرهی زیبا را دیدم، همانکه میتواند تو را بی هیچ تلاشی تماشا کند، میتواند تو را در هر جمعی به نام صدا بزند و جانمهایت را ذخیره کند.دیدمش، و حالا همه چیز عینیت پیدا کرد، از ذهن من و از دنیای تصوراتم به بیرون پا گذاشت و واقعی شد.دیدمش و انگار، نگرانی من به یکباره ملموس شد، حقیقت پ...
ابراهیم
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 5:32
آلبوم ابراهیم را با تاخیر گوش میدهم و لذت میبرم. این روزهای پرحادثه امکان پرداختن به علایقم را کم کرده بود؛ سلامتی تمام فکرم را مشغول کرده و امان حظ بردن از این همه زیبایی را نمیداد. آهنگ "لطفا به
پاییز
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 5:32
به نام خدا تصمیمهای بزرگ زندگی من، چالشهایی که تقلا کردن در آنها منجر به کمی دستاورد شد، خاطرات خوش و رنگی و پرشور من، اتفاقات عجیبی که از سر گذراندهام، دخترها و پسرهایی که دیدهام همه و همه در شش
نخواندن
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 5:32
هرچند بار انگار چله میافتد درکتاب خواندن من. این بار "جزء از کل" به این سرنوشت تلخ دچار شده. مدتهاست خریدمش اما نیرویی نامرئی کاری میکند که دو بار در ابتدای کار کنار گذاشتمش. قبلا "هزار خورشید تابان" به این سرنوشت دچار شده بود اگرچه بعدها خواندمش...
شراب
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 21:59
در خیابان ناگهان میایستی، مرا مینگری و میگویی " میتوانم همین حالا، همین جا بابت داشتن تو سجده شکر کنم، باورم کن دختر. میتوانم" وای بر من اگر شک کنم؛ شک نمیکنم و به پرواز در میآیم. گویی دیگر پاهایم پاییز خیابانها را قدم نمیزند، دیگر هوای شب مهر ماه، سرد نیست. انگار من یک جام شراب را لاجرعه نوشیدهام؛ ...
من مریض و توی روانی...
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 21:59
مینویسم و پاک میکنم. مینویسم و خط میزنم، مینویسم و آرام نمیشوم. نمیخواهم ثبتشان کنم، نمیخواهم تکرارشان کنم. نمیخواهم اثری، نشانهای، چیزی از این عشق درون من زنده بماند. من کمر به قتل دست نوشتههایم بسته ام. نمیخواهم روی کاغذ بیایند، نمیخواهم جلوی چشمان من جان بگیرند، نمیخواهم اثری از این احساس قوی درو...
باران میبارد...
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 21:59
اینقدر در زندگیام کم باران دیدهام که وقتی لطف آسمان شامل حال ما زمینیها میشود و باران میبارد دلم میخواهد هیچ جای دیگری نباشم جز در خیابان. جایی باشم که هیچ سقفی نباشد، هیچ کاری نداشته باشم و فقط قدم بزنم، بایستم، با چشمهایی نیمهباز به آسمان نگاه کنم، خیس شوم، سردم شود اما هیچجا نروم. دلم میخواهد بار...
برایت دعا میکنم
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 21:59
صدای خسته تو مرا خشکاند و لحن مردانه مهربانت که در آن حال هم نگران منی که غصه نخورم، میخکوبم کرد. چرا اینقدر خوبی؟ چرا تا این اندازه مرا دوست داری؟ چرا با من بد نمیشوی؟ چرا مرا پس نمیزنی؟ چرا در سختترین شرایط هم فکر منی؟ حتی در فکرم هم نمیتوانم برایت جز خیر بخواهم...
نجاتم ده
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 21:59
یک نفر نیست بیاید و دست مرا بگیرد؟ من نمیخواهم همچنان در این لغتنامه روبروی کلمه "مسخ" ایستاده باشم. یک نفر نیست که نگران آن دختری شود که به طرزی جادویی و تدریجی از کلمه "عشق" و "شور" و "زندگی" جدایش کرده اند و درست روبروی "مسخ" نشاندهاند؟ پس نوشت: بیدار میمانیم، تا 3 صبح برایت حرف میزنم. تا 3 صبح د...
وطن تلخ
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 21:59
وطنم اینقدر تلخ شده است که آنهایی که دوستشان دارم را راهی آنسوی کره زمین، راهی کانادا کرد...
پدر
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 21:59
به نام خدا به همین سادگی شش سال سر شد. شش سال از روزی که با یک تلفن، سراسیمه به سمت خانه پدری رفتم تا زهرآگینترین تصویر عمرم تا کنون را با چشمانی کاملا باز ببینم. تصویر پدر، با لباس خانه، امن و به آرامش رسیده. به همین سرعت این روزها طی شد و مرا از درون تغییر داد. باید اعتراف کنم که مرا تلخ کرد و خشک...
من سی سال و یک روزه شدم
-
تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:26
به نام خدا روز نوستالژیک تولد من سپری شد و من دیگر رسما سی ساله شدم. سی سالگی برای من حسی عجیب دارد چرا که بیست و پنج ساله شدن با بیست و شش ساله چندان برای من فرقی با هم نداشتند، اما با این تولد من وارد دهه بعدی زندگیم شدم و این اتفاقی ست که باید برای تکرارش ده سال دیگر زنده بمانم و می دانم این باید...
یلدا جان منتظرت هستیم
-
تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:26
حافظ را به نیت سال پیش رو باز کردیم. آمد: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید... من و تو هر دو انتظارش را میکشیم تا بیاید و دنیا را تجربه کند...یک خانواده سه نفره + نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر ۱۳۹۵ساعت 23:3  توسط بی تا