دچار شده ایم و چاره ای نیست! - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:26
چه اندازه سی سالگی عجیب است! چه سرزمین هایی که مرا نمی کشاند، چه تردیدهایی درونم نمی خزند، موذیانه و مرموز! چه سی سالگی بی رحم است! آمده و مرا برگردانده خانه اول. گویی این راه را نرفته ام، گویی این خانه را نساخته ام. مرا با خودم غریبه کرده و هراس انداخته به جانم. آیینه که به دست می گیرم غریبه ای با ...
امید - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:26
جوان از دست می دهیم، دوباره خانواده داغدار می شود و بار دبگر مفهموم زندگی و مرگ در ذهن من به چالش کشیده می شود... غمگین نگاهت می کنم، با خودم می گویم مباد آن روزی که من با تو امتحان شوم. هر از دست دادنی، ترس نبودن تو را بار دیگر درون من شعله ور می کند. آتش می گیرم هم از فکر نبودن تو و هم از خرسندی ر...
موی سپید - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:26
امروز اولین موی سپید بین انبوه موهای قهوه ای من پیدا شد. آرام از بین موهایم بیرون می آورمش و از ریشه تا انتها لمسش می کنم. سی سال زندگی به سرعت نور از ذهنم می گذرد... + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 13:56&nbsp توسط بی تا
قسم به قلم و آنچه می نویسند... - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:26
برای برگشت به روزهای از تو نوشتن، باید قسمتی از خودم را در آستانه سی سالگی و اشتباهاتش دفن کنم تا بتوانم دوباره از سر این مزار برخیزم و به زیستن ادامه دهم. باید آن تکه مسموم را دفن کنم، باید سنگ رویش بگذارم، باید کمی برایش بگریم و سپس برخیزم. برخیزم و حتی آدرس یا روز معینی برای خاک سپردنش در یادم نم...
من سانسورچی - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:26
برای سرودن سرنوشتم تردید دارم. آیا می توان لحظه های نابی که از سر می گذرانیم را به گونه ای ثبت کرد که حسش درست منتقل شود؟ آیا باید بگویم چه بر من گذشت؟ آیا باید جایی آنرا ثبت کنم؟ آیا باید بنویسم که روزهای من در سی سالگی چگونه سپری شد؟ آیا باید اضطراب هایم را مکتوب کنم؟ تردید دارم. باید چونان اعلامی...
می خواهم زنده بمانم - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:26
به نام خدا بامبوهایم می گندند؛ در کوزه ای که متعلق به آن نبودند تلف شدند، ریشه هایشان خزه بست و طفلی ها ظرف یکی دو روز زرد شدند و همه اینها درست جلوی چشمهایم اتفاق افتاد. تا توانسته بودند بی هوایی را تحمل کرده بودند اما خزه ها مثل کاردی بر استخوان کار خودش را کرد. بغض می کنم اما چاره ای نیست؛ باید ا...